265 ...
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
بیـــــــداری ام چــــــــه دانـــــــی ؟ای خُفــــــته ای کـــــه شبـــــها....ننشـــــسته ای به حســـــرت ! نشـــــــمرده ای ســـــتاره ... :)
266 !
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
تو اگر دغدغه ات مردم شام و یمن است ...من دلم پیشِ غریبی ست که نامش وطن است ... + چقدر حیف که همگی داریم تلف میشیم اینجا ...چقدر دل هممون پر از خونه برای هموطنامون اما....خدایا خودت نگاهت رو ازمون دریغ نکن !خیلی ترسناکه همه چی...
267 ! میری یکم تو خودت باشی میای میبینی دیگه خودی ازت نمونده !
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
بی خوابی شاید دلیلش یک درد باشد ، یک درد روحی ...شاید هم دلیلش افکاری باشد که به روح و روانمان تجاوز می کنند ... بی خوابی هر چه هست ، یک زهر است ...زهری که به یادمان می اندازد یک جای کار می لنگد ...کس
268 ! Herkes Gider Mi ... !
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
? Hala yalnız mısın +...Sadece özgür - ? Peki mutsuz + Sadece alışmış - ? Peki ya aşık +...Sadece eksik - ? Peki ya sen -? Hala bekliyor musun ... Beklemek şimdi hiç duymayan birine + ... Dünyanın
269 !
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
ماتیلدا : من به اندازه کافی رشد کردم ،فقط سنم بالا میره!لئون : ولی من سنم به اندازه کافی بالا رفته ،حالا باید رشد کنم! + خیلی دیالوگه باحالیه !دیالوگِ فیلم لئون ! دیدینِش ؟البته اینجا دیگه جز 2 3 ت
270 ! صدای مرا از عمقِ آرزوهایم میشنوید...
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
خیلی جالبه نه ؟ که خودت در آرزوی رفتن باشی اما بری سرِ یه کاری که هرروز با یه عالمه حسرت باید مدارک یه سری آدمِ دیگه رو ترجمه کنی و بدرقشون کنی برن :)))کارام زود تموم شد گفتم بیام یه سری بزنم !خونه که
271 !
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
بازارِ تبریز سوخت ... به همین راحتی !تبریزین اورَیی یانیر ... شهر در بغض عجیبیستُ من کنج اتاق !شکل افسرده ترین حالت تبریز شده ام ...+ساعت 5 صبح قراره با تور بریم کلیبر !اما کل حسم از بین رفت... پر از بغضم برای از دست رفته ها...از سرکار برگشتم فقط خوابیدم ! ++ عذر میخوام بابت تایید نکردن کامنتا ...
248 ! تصمیمِ ساری بر وزن کبری :/
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دیروز گیتارمُ بعد از مدتها درآوردم از کیف و گرد و خاکشُ زدودم :دی و شدیدا به سرم زد که دوباره برم سراغش ... و تصمیم گرفتم خودم از اول شروع کنم ! و از آنجایی که نه میرم سر کار نه باشگاهی نه ورزشی ! دار
249...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دلم خیلی زیاد نوشتن میخواد ... شاید به مدت 1 هفتس که شبا لبتاپ رو روشن میکنم و وارد وب میشم تا بنویسم ... اما باز حوصله پَر ... مغزم پره از روزمرگی از تصمیم از هیجان از عشق از غم از تنهایی از پروژه از
250 ! سکـــــوت ...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دوستت ندارد شک نکن !!! اگر داشت ، هر لحظه قدم های بیشتری برای رسیدن به تو بر می داشت ... ندارد که نمی آید ... ندارد که فاصله میگیرد ... ندارد که برای رفتن ... دنبال کوچکترین بهانه هاست … باور کن :) ت
251 :(
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دوس دارم وب به همون روال قبلی برگرده و هر شب ُ هر لحظه که دلم خواست آپش کنم ُ از جزئی ترین اتفاقات هم بنویسم... اما مغزم زیادی درهم شده ! نمیفهمم از کجا و چی مینویسم... از بس دوماهه ننوشتمُ تلنبار شده ... دلم نمیخواد اما شایدم بستمش... شایدم همینجوری هی بی سلیقه نویسی کردم :( نمیدونم ...
253 ...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
آخرشم معلوم نشد که حرفا ما رو گم کردن یا ما حرفا رو گم کردیم که اینجوری سکوت پیدامون کرد... کاش میشد همه مغزمون بدون اینکه تایپ کنیم یا بنویسیم خالی شه اینجا یا رو کاغذ... خســـــتم ! شدیدا کم خونیم پیشرفت کرده و دوباره زیاد میخوابم ... میخواستم برم باشگاه اما حوصلشو ندارم ! دلم میخواد مث قدیما یه ر...
254 !
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
♪♫ این عشق شد زنــدانِ مــن ! ♪♫ ♪♫ این درد شد درمـــانِ مــن ! ♪♫ ♪♫ رویای تو پایـــان ندارد … ♪♫ ♪♫ قلبم بلند پــــرواز شد … ♪♫ ♪♫ از چشمِ تو آغـــــاز شد ♪♫ ♪♫ ترسی از این طوفان نـــدارد ♪♫ ♪♫ از د
255 :)
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
u200fاز یه جایی تلاش واسه نگه داشتن آدما بی فایدهس و همه چیز بی اهمیت میشه ، دقیقا مثل اونجایی که مولانا میگه : " خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن ..."
256 !!!
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
نه ذوق و شوقِ رفته برمیگرده دیگه و نه آدمِ رفته... تهش اینه که یه چیز ناقصِ ساختگی واسه آدم میمونه و یه آدمی که دیگه نه میشناسیش و نه دیگه میشه دلت مثل قبل قرص باشه بهش.. فقط ... فقط گاهی دلتنگِ خاطر
257 :( حوصله یِ سر رفته یِ مزخرفِ لعنتی ...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
کــــــــــلی غُر دارمُ کلــــــــی حرف ! اما حوصلم ســــــر رفته, دلم نمیخواد بنویسم... دلم فقط حرف زدن میخواد با یکی :( + بعدا : در زبان ترکی یه کانسپتی داریم، «داریخماخ» یه چیزی بین دلتنگی و ب
232 :/
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
دیروز ناهارُ تو شـــــاهرود خوردیمُ تا شب روندیم سمتِ تهران ! نصفِ شبی مامان خواب بود جلو نشسته بودم ُ با بابا داشتیم آهنـگایِ داریوشُ میخوندیمُ لذت م
233 :)
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
سلام سلام :) بالاخره بعد از نزدیکِ 20 روز با آرامش تنها نشستم تو اتاقُ پای سیستم ... سه شنبه نزدیکای ظهر عزمِ رفتن کردیم سمتِ تبریز ! پری بانو دو تا گ
234 ... ادامـــــه یِ تــــولدم !
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
دوتا شمعِ دو صورتی روی کیک تولد امسالم دروغ بود. من هیچوقت بیست و دو ساله نشدم ، من شاید دختر بچه پنج ساله ام با کلی گیره و گل به موهایم و نق میزنم که
235 !
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
برا خودمُ سمانه ُ سما یه مجسمه خریدم کلاه داره با نامه یِ اعمال ِفارغ التحصیلی ! مو فرفریِ ولی برا سما قهوه ای روشن بود برا سمانه تیره برا من مشکی ! ا