269 !
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
xa0xa0ماتیلدا : من به اندازه کافی رشد کردم ،فقط سنم بالا میره!لئون : ولی من سنم به اندازه کافی بالا رفته ،حالا باید رشد کنم!xa0+xa0xa0خیلی دیالوگه باحالیه !دیالوگِ فیلم لئون ! دیدینِشxa0؟البته اینجا دیگه جز 2 3 ت
270 ! صدای مرا از عمقِ آرزوهایم میشنوید...
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
خیلی جالبه نه ؟xa0که خودت در آرزوی رفتن باشی اما بری سرِ یه کاری که هرروز با یه عالمهxa0حسرت باید مدارک یه سری آدمِ دیگه رو ترجمه کنی و بدرقشون کنی برن :)))کارام زود تموم شد گفتم بیام یه سری بزنم !خونه که
271 !
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 16:36
بازارِ تبریز سوخت ...xa0به همین راحتی !تبریزین اورَیی یانیر ...xa0شهر در بغض عجیبیستُ من کنج اتاق !شکل افسرده ترین حالت تبریز شده ام ...+ساعت 5 صبح قراره با تور بریم کلیبر !اما کل حسم از بین رفت... پر از بغضم برای از دست رفته ها...از سرکار برگشتم فقط خوابیدم !xa0++ عذر میخوام بابت تایید نکردن کامنتا...
248 ! تصمیمِ ساری بر وزن کبری :/
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دیروز گیتارمُ بعد از مدتها درآوردم از کیف و گرد و خاکشُ زدودم :دی و شدیدا به سرم زد که دوباره برم سراغش ... و تصمیم گرفتم خودم از اول شروع کنم ! و از آنجایی که نه میرم سر کار نه باشگاهی نه ورزشی ! دار
249...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دلم خیلی زیاد نوشتن میخواد ... شاید به مدت 1 هفتس که شبا لبتاپ رو روشن میکنم و وارد وب میشم تا بنویسم ... اما باز حوصله پَر ... مغزم پره از روزمرگی از تصمیم از هیجان از عشق از غم از تنهایی از پروژه از
250 ! سکـــــوت ...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دوستت ندارد شک نکن !!!xa0 اگر داشت ، هر لحظهxa0قدم های بیشتری برای رسیدن به توxa0بر می داشت ... ندارد که نمی آید ... ندارد که فاصله میگیرد ... ندارد که برای رفتن ... دنبال کوچکترین بهانه هاست … باور کن :) ت
251 :(
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
دوس دارم وب به همون روال قبلی برگرده و هر شبxa0ُ هر لحظه که دلم خواست آپش کنمxa0ُ از جزئی ترین اتفاقات هم بنویسم... اما مغزم زیادی درهم شده ! نمیفهمم از کجا و چی مینویسم... از بس دوماهه ننوشتمُ تلنبار شده ... دلم نمیخواد اما شایدم بستمش... شایدم همینجوری هی بی سلیقه نویسی کردم :( نمیدونم ...
253 ...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
آخرشم معلوم نشد که حرفا ما رو گم کردن یا ما حرفا رو گم کردیم که اینجوری سکوت پیدامون کرد... کاش میشد همه مغزمون بدون اینکه تایپ کنیم یا بنویسیم خالی شه اینجاxa0 یا رو کاغذ... خســـــتم ! شدیدا کم خونیم پیشرفت کرده و دوباره زیاد میخوابم ... میخواستم برم باشگاه اما حوصلشو ندارم ! دلم میخواد مث قدیما ی...
254 !
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
♪♫xa0این عشق شد زنــدانِ مــن ! ♪♫ ♪♫xa0این درد شد درمـــانِ مــن ! ♪♫ ♪♫xa0رویای تو پایـــان ندارد … ♪♫ ♪♫xa0قلبم بلند پــــرواز شد … ♪♫ ♪♫xa0از چشمِ تو آغـــــاز شد ♪♫ ♪♫xa0ترسی از این طوفان نـــدارد ♪♫ ♪♫xa0از د
255 :)
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
u200fاز یه جایی تلاش واسه نگه داشتن آدما بی فایدهس و همه چیز بی اهمیت میشه ، دقیقا مثل اونجایی که مولانا میگه : " خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن ..." xa0
256 !!!
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
نه ذوق و شوقِ رفته برمیگرده دیگه و نه آدمِ رفته... تهش اینه که یه چیز ناقصِ ساختگی واسه آدم میمونه و یه آدمی که دیگه نه میشناسیش و نه دیگه میشه دلت مثل قبل قرص باشه بهش.. فقط ...xa0 فقط گاهی دلتنگِ خاطر
257 :( حوصله یِ سر رفته یِ مزخرفِ لعنتی ...
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 20:35
کــــــــــلی غُر دارمُ کلــــــــی حرف !xa0 اما حوصلم ســــــر رفته, دلم نمیخواد بنویسم... دلم فقط حرف زدن میخواد با یکی :(xa0 xa0 + بعدا :xa0 در زبان ترکی یه کانسپتی داریم، «داریخماخ»xa0 یه چیزی بین دلتنگی و ب
232 :/
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
دیروز ناهارُ تو شـــــاهرود خوردیمُ تا شب روندیم سمتِ تهران ! نصفِ شبی مامان خواب بود جلو نشسته بودمxa0ُ با بابا داشتیم آهنـگایِ داریوشُ میخوندیمُ لذت م
233 :)
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
سلام سلام :) بالاخره بعد از نزدیکِ 20 روز با آرامش تنها نشستم تو اتاقُ پای سیستم ... سه شنبه نزدیکای ظهر عزمِ رفتن کردیم سمتِ تبریز ! پری بانو دو تا گ
234 ... ادامـــــه یِ تــــولدم !
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
دوتا شمعِ دو صورتی روی کیک تولد امسالم دروغ بود. من هیچوقت بیست و دو ساله نشدم ، من شاید دختر بچه پنج ساله ام با کلی گیره و گل به موهایم و نق میزنم که
235 !
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
برا خودمُ سمانهxa0ُ سما یه مجسمه خریدم کلاه داره با نامه یِ اعمالxa0ِفارغ التحصیلی ! مو فرفریِ ولی برا سما قهوه ای روشن بود برا سمانه تیره برا من مشکی ! ا
236 !
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
عکس گذاشتم اینستا یکی از دوستانِ نچسب نوشته بسه دیگه قدِ 1 سال تولد گرفتی :/ یادِ سالِ 95 افتادم که یه روز قبل تولدم دخترخاله ها برام کیک خریدنُ اومدن
237 :/ خودشیفته :/
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
آیدایِ دانشگاه صبح پی ام داده سارا چقدر عوض شدی ؟ گونه هاتم یه کاری کردی نه ؟xa0 میگم نه بینیم بزرگ بود اونا به چشم نمیومد :))) باور نمیکنه :/ آخه مگه مغز خر خوردمxa0 برم گونه بکارم :/ مردم یه چیزیشون میشه والا :/xa0 دلم میخواد وبم بشه مینی نویسی اما از بس ور ور حرف میزنم میشه طومار نویسی :)))) xa0 ...
238 :/ مرض های واگیردار
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
یه چند ماه پیش مهدیِ ما یه مرضی پیدا کرده بود ! سرِ شب که میشد دوربین رو روشن میکرد و مستند تهیه میکرد از کارهای مفید اهالیِ منزل :/ مثلا شعر نوشتن با
239 ^_^ عکس !
-
تاریخ: 1397/6/27 ساعت: 23:31
یکم تو تله غز زدم به جون معصوم که شوهر چی بودُ منو چرا تنها گذاشتیُ من چجوری این ترم درس بخونمُ با کی به ریش استاد بخندم ُ با کی رو کاغذ نقاشی بکشمُ ک