خرید بک لینک

مینویسم...

از شـــبها , روزهـــا

حـــس هـــا , خــــاطره هــا

لــحـظـه هــایِ

در حالِ عبـــور ...

بــــمــونــه !

بـــرایِ روزهــایــی

کــه شـــایـــد بـــاشـــم

و شـــایـــد نــــه !

شروعِ وب نویسی

" فــــروردینِ 89  "

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 22:46

مدتهاست دیگه شبا ۱۲ به بعد رو بیهوشم... مدتهاست که دیگه سعی میکنم به چیزی عمیق فکر نکنم !حتی به ظاهر...الانم اگه پس فردا روز دفاع نبود غرق خواب بی رویای خودم بودم ...الان تموم شدم از ۳ بار ارائه ی آنلاین و کف کردن دهنم ! دراز کشیدم ... آهنگ بی کلام Love Story پلی شد...دلم خواست بنویسم ... حس کردم زیر بارونم! یه جایی که اینجا نیستشده توام گاهی با یه اهنگی با یه فیلمی با چیزی حس کنی متعلق به اینجا نیستی؟ انگار جای دیگه بودی یادت نمیاد کجا ولی با این چیزایهو دلت میگیره دلتنگ میشی دلتنگ جایی که نمیدونی کجاستحس غریبیه ! غیر قابل توصیف ... نیاز داشتم به آرامش و دلتنگی غریب این آهنگ بعد از ۱۰ روز استرس !امیدوارم پس فردا به خیر و خوشی تموم شه ... حوصله ی اصلاحیه ندارم !+ داور اس ام اس داد فردا بیا دانشکده یه جاهای روش پیشنهادیتمبهمه برام ... و من باز غرق استرسم ! تهش که چی اصن؟ اه ...++ گوش کن لذت ببر اگه راهت اینجا خورد ... :)گوش کن بزا بوی بارون بپیچه ...لینکش ! نوشته شده توسط SaRa... در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۷ | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 22:46

خیلی دلم میخواست زمان بعضی روزا بعضی جاها بعضی لحظه ها از زندگی متوقف میشد ...دقیقا اون لحظه ای که تو بیخیالی محض به سر میبریم ... پر از فکریما !اما تهش میگیم بیخیال ... یه چیزی میشه دیگه !الان همین لحظه حال من اینه پر از فکر کارای ناتموم اما بیخیال با یکم سرخوشی کاذب !کاش همینجا استُپ رو میزدم...لب پنجره ، پشت میز اتاق جدیدم و در حال شنیدن صدای قطره های بارونی که میخوره به شیشهو صد البته هوای وحشی تبریزِ قشنگ که تا 1 ساعت پیش آفتابی بود و الان گرفته وشاید تا ثبت کردن این پست به هزار و یک مدل دیگه دربیاد :)) !آنتن و نت زیاد ندارم اینجا ، اما به سختی وصل شدم که یه چندتا مطلب سرچ کنم از نتنمیدونم چیشد اومدم کلیک کردم رو نوشته جدید و بعد از مدتها تونستم بنویسم ...راستی سلام ! دلم برا تک تک آدمایی که تو دیارِ قشنگ بلاگفا باهاشون اشک ریختمخندیدم حرف زدم حرف شنیدم و خاطره ساختم تنگ شده...زندگی من تو این مدت خیلی عوض شد ! خودمم همینطور ...ولی حس و حالم به اینجا نه ! هنوز همونه ... مث 12 13 سال پیش :)انگار که هرجایی برم رو کاغذ بنویسم دفتر جدید بخرم تو نُت گوشیم نوشته هامو بالا بیارم نمیچسبه و باز...برمیگردم سر جای اول همینجا... وبلاگ نمیدونمم چندمم اما قطعا آخریم ... نوشته شده توسط SaRa... در جمعه ۱۴۰۲/۰۱/۲۵ | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 13:20


مینویسم...

از شـــبها , روزهـــا

حـــس هـــا , خــــاطره هــا

لــحـظـه هــایِ

در حالِ عبـــور ...

بــــمــونــه !

بـــرایِ روزهــایــی

کــه شـــایـــد بـــاشـــم

و شـــایـــد نــــه !

شروعِ وب نویسی

" فــــروردینِ 89 "

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 15:37

مِهدی مُرد ... رفت استخر ، سرما خوردتب کرد ، خود درمانی کرد ، آمپول زد ، قندش رف رو ۶۰۰ ،بیماری خودش عود کرد ، عفونت تو کل بدنش ، تشنج ...و مُرد !تقدیر ؟ مهلتِ مرگ ؟ یا چی ؟ صبی که چشامو وا کردم و مامان گف مهدی رفته کما رویادم نمیره ! برق از چشام پرید . شوکه شدم فقط گفتم ها؟شبی که با آیدا حرف زدم و گفت قراره داروهای بیهوشی رو قطع کنن و بهوش بیاد ! نذر کردم برا پردیس !گفتم منم نذر کردم دون ببرم واسه پرنده های طالقانیگفت مهدی خوب میشه باهم میریم فقط دلم تنگ شده براش!و فردا عصرش وسط پاساژ گوشیم زنگ خورد ...زهرا بود ! گفت دیدی مهدی مُرد؟ و من باز فقط گفتم ها؟و گریه ی شدید ... شبش من موندم با هذیونای آیدا پشت تلفنمن موندم و هق هقی که داشت خفم میکرد!میگفت میبوسمشا ! پاهاشو میبوسم کاریم نداشته باشین...بعد میزد زیر گریه میگفت من بدون مهدی چیکار کنم سارا؟کلی برنامه داشتیم باهم من بدون اون چیکار کنم ...مهدی با شلوار راحتی از خونش زد بیرون با آیدا ! نمیدونست برنمیگرده ... امروز صبح به خاک سپردیمش ! من آیدا زهرا اومدیم خونه مِهدی ... همه چی دست نخورده باقی مونده !ساعتش ، ماشینش تو پارکینگ ،بُرس مو ، لباساش ، لپ تاپ ، کنترل ،خوراکیا ، داروها ، مسواکش ،ساکش ، عطرش ، همه چی ...انگار امشب ۲ شب مونده به تولدماز ۱۱ شب تا ۶ صبح که بیدارمزندگی تو یه نقطه ای از تبریز استپ خورده ! انگار باورش غیر ممکنه که مهدی دیگه نیست ...انگار خودش بیرونه مث وقتایی که میگفت کلیدو بگیرینبرین خونه دیگه چه کاریه بیرون ! منم نمیام راحت باشین آیدا بَنِرش رو بریده !وقتی اومدم تو خونه عکسی که از بنر جدا کرده بود رو گذاشته بود رو صندلی ... همون صندلی که مهدی همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 15:37

توی دلم بیست و شش تا خرس قطبی نشستن وسط برفا

و زل زدن به سفیدی بی سر و ته قطب شمال

و معلوم نیست دارن به چی فکر میکنن... !

Mood#

نوشته شده توسط SaRa... در سه شنبه ۱۴۰۰/۰۶/۳۰ |

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 15:37

یه وقتایی آدم حرفی نداره ، ولی سکوتشو داره !اما امان از اون وقتایی که نه حرفی داره و نه سکوتی داره !که نه میخوای حرفی بزنی و نه میخوای حرفی نزنی !که اینقدر بین سکوت و حرف زدن میری و میای که سرسام میگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:22

بیکار نشستم تو دفتر و برای اولین بار تو این 2 ماه سرم خلوته !منتظر سمانم...دستم تازه داشت گرم میشد به نوشتن پست که زنگ زد 5 دیقه ای میاد :))نزدیک 3 هفتست ندیدمش ! قبل از تعطیلات 13 و 14...انقد هیچی رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:22

میدونم که جز 2 3 نفری که بخاطر رفاقت و معرفت میان اینجا دیگه هیشکی

نمیخونه اینجارو اما نیاز دارم به نوشتن ...

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:22

20 ُ اندی سال منتظر بودیم روزای خوب بیان ! نگو داشتن میرفتن :)))متنِ جذابِ تولدم :| :)من 17 شهریور منتظر نتایج بودم ! استوری یکی از دوستامو 15 شهریور باز کردم دیدم عع نتایج ! خیلی ریلکس رفتم سایت در عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:22

بعد 1 ماه و اندی اومدم... نظرات رو خودنم ! تایید کردم ...

وب 2 3 نفری رفتم و خوندمشون...

با اینکه خـــــیلی سوت و کوره اینجاها !

یه پست گذاشتم ...

خواب از سرم پریده بود !

خواستم دوباره بنویسم از هرچی که دلم میخواست !

متنی درد دلی...رویایی ! طبق روال قدیم...

اما آهنگِ وبُ عوض کردمُ هندزفری به گوش !

الان نمیدونم دقیقا کجای خاطراتم وایسادم...

گم شدم ...

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:22

و خدا یازدهمین پس لرزه رو بخیر کنه ... تو این هوای سرد ! :(۳تا روستای تخریب شده...من که سکته ناقص زدم ... کیفم پرت شد رو زمین ۶متر رفتم رو هوا ... وای از دل آشوب اهالی روستاها!هنوز بعد ۷ سال ورزقان وضادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:22

به هر فصلی غمی هر صفحه ای انبوه اندوهی...

وطن جان ! خسته ام ... پایانِ خوبِ داستانت کو ؟

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:22

آدمایی که
از رابطه های طولانی میان بیرون خطرناکن،
چون اونا میفهمن،
می شه یه چیزایی رو از دست داد
و نمُرد...

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 16:36

نیاز دارم مغزمُ فولدرایِ لبتاپمم مث اتاقم تمیز شه و آروم !

تمرکز کنم رو مسافرت ُ بعدش تعطیلی و فیلمایی که قراره ببینم ُ

کتابایی که استارت زدم دارم میخونم !

بعد امتحان ُ مدرکُ کنکورُ سرِکار...

اما نمیشه !

امان از فکر امان از خیال !

برچسب: نویسنده: لیلا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 16:36

صفحه بندی