234 ... ادامـــــه یِ تــــولدم !

ساخت وبلاگ
دوتا شمعِ دو صورتی روی کیک تولد امسالم دروغ بود.

من هیچوقت بیست و دو ساله نشدم ،

من شاید دختر بچه پنج ساله ام با کلی گیره و گل به موهایم و نق میزنم

که دلم تاب بازی می خواهد. که برایم بخوانند:" تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی"

شاید ده ساله ام با موهایی که مثل جودی ابوت بافته ام،

دختری که سراغ مداد رنگی هاش می رود تا یک عالمه بادکنک قلبی نقاشی کند.

شاید نوجوان پانزده سالم با جوش هایی که تازه روی صورتش قلمبه شده

. غرور و تعصب را می خوانم و ته دلم غنج می رود که لابد من هم یک روز عاشق می شوم

. شاید بیست ساله ام با موهای مجعدی که روی کمرم می رقصند.

روبروی آیینه لپ هایم سرخ می شود و فکر می کنم برای اولین قرار چی بپوشم؟

شاید سی ساله ام وقتی اتوی شلوار اداری‌ام خربزه را قاچ می کند.

موهایم را با کلیپس به زور چپانده ام زیر مقنعه و می روم برای حکم ترفیعم شیرینی تَر بخرم.

روی لبهایم لبخند خشکی نشسته،

آخرین دوستت دارم هایی که می شنوم را با ممنون جواب می دهم!

شاید چهل ساله‌ام با موهایی که تک و توک ریشه هایشان سفید شده،

پشت تلفن به درد و دل هم دوره هایم گوش می دهم که از زندگی اشان می نالند،

از همسرشان و به من می گویند: خوش به حالت که آزادی!

شاید پنجاه ساله‌ام با موهای کوتاه زیتونی، دلم پر می‌زند برای بازنشستگی،

برای اینکه تمام روز یک گوشه خانه بنشینم و کتاب بخوانم،

غرور و تصعب را اما دیگر ورق نمی زنم...

من شصت ساله ام وقتی دیگر تبلیغ کرم شب و کرم ضد چروک چشمم را نمی گیرد،

به جای آن فکر می کنم آنقدر زندگی را چشیده ام که خودم هم کتاب بنویسم.

شاید هفتاد ساله ام وقتی موهای جلوی سرم تنک شده،

سلولهای مغزم ست کردند با چروک های کنار لبم، حتی اسم‌ها را اشتباه صدا می‌زنم.

شاید هشتاد ساله‌ام وقتی فراموشش می‌کنم،

اول تاریخ تولدش را، بعد اسمش را. یک قاب عکس از جوانی‌ام روی دیوار مانده،

دوتا شمع دو صورتی و پشت آنها لبهایم که غنچه شده...

کسی که با من در قاب عکس جا گرفته را فراموش کرده‌ام،

لبخندش را، قلبم را...

من هیچ وقت بیست و دو ساله نشدم، همه‌اش دروغ بود....

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 27 شهريور 1397 ساعت: 23:31