232 :/

ساخت وبلاگ
دیروز ناهارُ تو شـــــاهرود خوردیمُ تا شب روندیم سمتِ تهران !

نصفِ شبی مامان خواب بود جلو نشسته بودم ُ با بابا داشتیم آهنـگایِ

داریوشُ میخوندیمُ لذت میبردیم با صدای داغونم :))

نصفه شبی رسیدیمُ بیهـــــوش ! صب مامانُ عمه رفتن پیِ مدارک بیمارستانُ

منم لــــــم تو خونه ... نمیتونم نفس بکشم رو اعصابم بود :/ باهاش درگیر بودمُ

با منشی حرف زدم گفت من که نمیدونم کجاشه :/ پماد بزن :/

به دکتر پی ام دادم میگه نگرانی مراجعه کن به همکارا یا از منشی بپرس :/

از همکار میپرسی میگه من که دکترت نیستم از خودش بپرس :/

فقط بــــــلدن پول بگیرن ُ تمام :/ اخلاقِ خوبشون تا اون موقعست !

خلاصه مامان اینا اومدنُ بعد ناهار پروانه جون گفت حاضر شین بیام بریم 

بیرون ! اومد دیدیم یه کیک خوشگل دستشه :)) 

با مونا و پری جون هماهنگ بودن ! یه تولد جمعُ جوره نیم ساعته گرفتیمُ

بعدِ کیک راهیِ دریاچه خلیج فارس شدیم ...

فــــــــــوق العاده بود ینی ! هوا عـــــالی ! منظــــــره بینظیر ...

مونا یه چنتا عکسِ فوق العاده هم گرفت ازم ! برگشتیمُ از زور سردرد نمیتونم بخوابم !

به امیدِ خدا صبح راهیِ تبریزیم...

 

+ کلِ اقوامِ درجه یک اعم از رویا (دخترعمه) , شیوا (دخترخاله) , زهرا (دخترعمو) 

و سمانه شدیـــــــــدا صداشون دراومده ُ دارن فجش میدن که گم شو بیا تبریز :/ 

انقد محبت دارن به دماغم :)))

 

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 27 شهريور 1397 ساعت: 23:31